اوده داشت لابلای شیارهای بُزُگتَرِستان قدم میزد. آذر رو دید که از پشت ساختمونها پیداش میشد؛ ساختمونهایی که مقصر اصلیِ وجودِ شیارها بودن.
با خودش فکر کرد... «چقدر بد! طلوع آذر رو نتونی ببینی چون دوروبرت پُره از این ساختمونای نخراشیده.» احساس خفگی کرد. دلش میخواست میتونست بیرون از شیارها باشه تا بتونه آذر رو موقع طلوع ببینه. اوده عــاشق آذره.
با خودش فکر کرد... «چقدر بد! طلوع آذر رو نتونی ببینی چون دوروبرت پُره از این ساختمونای نخراشیده.» احساس خفگی کرد. دلش میخواست میتونست بیرون از شیارها باشه تا بتونه آذر رو موقع طلوع ببینه. اوده عــاشق آذره.
No comments:
Post a Comment