Saturday, May 12, 2012

Still there...

دوست اوده حباب را برمی‌دارد و آن را می چرخاند... «دوسش دارم... باحاله.»

اوده [در حالی که به حباب در حال چرخیدن زل زده و به آهنگ آن گوش می‌کند]: «آره... منم همینطور.»

دوست اوده [در حالی که توجهش به اوده جلب شده]: «وای ببخشید... نباید این کارومیکردم؟ یادت انداختم؟...»

اوده [در حالی که به خودش آمده]: «نه مهم نیست... اگه می‌خواستم یادم بره که تا حالا از اینجا برداشته بودمش...
...تازه مگه فقط اونه؟... اینو ببین...» [در حالی که به نقاشی «گوشیت» که روی دیوار است اشاره می‌کند]:
«...اینم اون کشیده... گوشی قدیمیمو دیده بودی؟ این اونه!...
...اگه میخواستم فراموش کنم که اینا رو نمیذاشتم جلوی چشَم بمونن...»

دوست اوده [در حالی که به نقاشی نگاه می‌کند]: «آها...»
"gushit"
***

اوده با خوش فکر می‌کند...

«تازه... اون دوتا آدامس موزی که کنار مانیتوره رو میبینی؟... اونارم وقتی با اون رفته بودم بیرون یه دختر کوچولو تو پارک به زور بهمون فروخت... اینام منو یاد اون میندازه...

...تازه... یه چنگال و چاقوی پلاستیکیَم دارم که اون روز که با هم کنار سی‌وسه پل میخواستیم صبونه بخوریم آورده بودشون برای صبونه... بعد جا موندن تو کیف من با خودم آوردمشون خونه... هر روز با اینا صبونه میخورم...

...تازه... یه کتاب شازده کوچولوی آلمانیَم تو قفسه دارم که اون برام خریده بود دفعه‌ی اول که همدیگرو دیدیم... خیلی باحال بود منم براش شازده کوچولو خریده بودم منتها فرانسویشو... تو صفحه‌ی اولشم یه یادگاری برام نوشته... یه خط از متن یه آهنگ اسپرانتو که خیلی دوس داشتم... اونم خیلی دوس داشت فک کنم...
این حبابم همون موقع بهم داد... چه حالی داشتم اونموقع که بازشون کردم... اس‌ام‌اس اون شبشو هنوز دارم...

...تازه... یه یادگاری دیگَم تو دفترچه یادداشتم برام نوشته... دفعه‌ی دومی که رفتم پیشش... دیالوگ استاندارد!...

...تازه... جمله‌هایی که اونموقع که با هم فرانسوی کار میکردیم با هم ساخته بودیمم قبلن پرینت گرفته بودم الان تو پوشه‌ی جزوه‌های فرانسویمه... توش کلی چیز بهم گفته بودیم...

...تازه... اونموقعَم که کلاس می‌رفت همیشه میومد درساشو برای من تایپ می‌کرد می‌فرستاد... اونارَم هنوز دارم تو کامپیوترم... صداشم هست که برام تلفظ کرده فرستاده... 

...تازه... دو تا تار موشَم تو کمدم تو پوشه‌ی اسرارم دارم... هر دفعه که رفتم پیشش یه دونه کندم با خودم آوردم... اونجا کلی چیز دیگَم هست که مربوط به اونه... مثلن بلیتای اصفهانم که باهاشون رفتم پیشش...

...تازه... تو کامپیوترمَم کلی عکس و متن و آهنگ و چیزایی که برام فرستاده بود دارم...
...آهنگ اونلی یو... فورِور ایز ترو... فور می اند یو...
...این نقاشی که تو پیجن کشیده بود دوتا موجود فضایی سبز که یکی داره به اونیکی قلب میده... این اونه اینم من... یعنی بودیم...
... این آواتارمون که ساختیم گذاشتیم با هم جلوی برج ایفل... که یعنی تو آینده...» [...]


"ode et funul à paris"
مریخی ها!

«...تازه بجز اینام تقریبن هر چیزی که تو زندگی من هست منو یاد اون میندازه... چون در مورد همشون باهاش حرف زده بودم... عروسکای کنار مانیتورم... بِبه و بقیه‌ی گیاهام... گیتارم... فرانسوی... اسپرانتو...

هر چیزیو که دوس دارم، برای من به اون مربوطه.»

No comments:

Post a Comment